name="keywords" /> هیئت حضرت علی اکبر شهرک ولی عصر(عج)


هیئت حضرت علی اکبر شهرک ولی عصر(عج)

هیئت حضرت علی اکبر (ع) در رمضان ١۴٢٩ه.ق(١٣٨٧ه.ش) بدست عاشقان ان حضرت در شهرک ولیعصر خیابان شهید میرزایی کوچه شهید دویران تاسیس گردید

مجموعه سبکها و نوحه های محرم 1388 حاج محمود کریمی

مجموعه سبکها و نوحه های شب اول محرم 1388 حاج محمود کریمی که در هیئت ثارالله مسجد الهادی تهران برگزار شده و با تلاش سایت هیئت حضرت علی اکبر جمع اوری شده است را میتوانید به صورت صوتی از ادامه مطلب دریافت نمایید .

ادامه مطلب
+ هیئت حضرت علی اکبر(ع) ; ٥:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٥
    پيام هاي ديگران ()   

دانلود مداحی - کربلایی نریمان پناهی

دانلود مداحی - کربلایی نریمان پناهی
 
 

 نوحه های شهادت حضرت زینب (س) 1387 کربلائی نریمان پناهی را که در هیئت روضة الزینب (س) مشهد مقدس اجرا شده است را می توانید از طریق ادامه مطلب دریافت کنید.

چون به مقتل یافت و زینب جسم پور بوتراب
الا ای شام ای شهر بلا خیز
حرمت عترت و قرآن نشنیدید مگر

+ هیئت حضرت علی اکبر(ع) ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٦
    پيام هاي ديگران ()   

شفا یافتگان استان امام رضا

کرامات امام رضا

دختــرم بــرخیــز

 ناگهان فریاد هرسناک رقیه خواب را از اهل خانه و حتی همسایگان می رباید. برق اتاق روشن می شود و اهل خانه هراسان به پا می خیزند. رقیه با چشمانی پر از ترس و وحشت در بستر خود نشسته، لحظاتی بعد دچار غش می شود و بی تاب و کف بر لب به خود می پیچد، اهل خانه مبهوت می شوند. فاجعه بر این خانواده پر درد فرود آمده، پدر خانواده با قرض و فروش اشیای لازم زندگی، رقیه را نزد تمامی اطباء متخصص اعصاب و روان می برد اما هر روز وضعیت جسمی و روحی بیمار حادتر می شود به طوری که دفعات حمله و بیماری به روزی هشت بار می رسد و همه با حسرت و افسوس به چهره جوان و پر مهر رقیه می نگرند و جز سر تکان دادن و دست به دست کوفتن کاری دیگر نمی توانند انجام دهند و نسخه پزشکان نیز کاری از پیش نمی برد. با راهنمایی دیگران دخترک را نزد دعانویس های ساکن در گوشه و کنار و کوچه های پیچ در پیچ نیز بردند، اما هیچ وردی نتوانست بر جان و روان رقیه اثر بگذارد. دخترک پیش چشم عزیزانش تحلیل می رفت و خانواده در غصه و ماتم به سر می برند . آخر دختری با این زحمت به بار بنشانی و آن وقت در این سن و سال که سن آرزوها و رسیدن به آمال و تشکیل خانواده است اینگونه شود، چه باید کرد؟ خدایا! این چه بدبختی بود که به ما روی آورد؟ همسایگان و نزدیکان هر کس نظری می دادند. بعضی معتقد به چشم زخم و حلول جن در او بودند و اهل خانه جز توسل به خدا و دعاهایی که با اشک دیده همراه شده بود، دیگر هیچ پناهی نداشتند. چشمان رقیه نگاهی جنون آمیز و خیره یافته بود، هر گاه می خواست بخوابد گویا چند نفر با او صحبت می کردند و سرش انباشته از صحبت های مختلف می شد. هر دم شکل و شمایلی جلوی چشمانش مجسم می شد و او که تاب این همه را نداشت، در حالتی از عجز، با کلماتی که در گلویش می شکست و با اعضای منقبض دچار رعشه و بعد غش می شد و این فشار او را که دختری سرحال و خوش بود، تبدیل به دختری رنجور، زرد، با نگاهی مجنون کرده بود. آنان که او را می شناختند بر او دل می سوزاندند و حیرت زده از تغییر حالت او زیر لب استغفار می کردند، خدایا ما را ببخش ! ماه محرم با اشک و ماتم سوگ ابا عبدالله و غم رقیه می گذشت و خانواده بر رقیه ی امام حسین(ع) و رقیه ی خود اشکها ریختند. بر سر و سینه کوفتند و شبهای محرم را دست به دعا، شفای بیمار را به حرمت خون حسین (ع) از خدا خواستند و در اربعین مولایشان نیز با دستان بلند شده تا اوج نیاز، شفا خواستند . در آستانه چهل و هشتم (روز رحلت پیامبر بزرگ اسلام (ص)) هیأت"قاسمیه مارالند"قصد سفر به مشهد را کرد، تا عاشقانه بر ماتم از دست رفتن پیامبر خاتم (ص) فریاد یا محمدا سر دهند و در محضر علی بن موسی الرضا (ع) اخلاص و عبودیت خود را به فرزند حضرت زهرا (س) بنمایانند و از این درگاه مراد بگیرند . هیأت قاسمیه ی مارالند، با عزادارن و خانواده های مشتاق زیارت، فرسنگها راه را طی میکنند و در گذر از هر شهری نوای یا رضا و یا محمدشان، سروشی است بر هم وطنان مسلمان و همیشه در صحنه و گویا سرود دعوتی است بر جان ها تا به حرم امام رضا (ع) بیایند. کاروان این عاشقان به شهر امام رضا (ع) می رسد در غروبی پر رمز و راز رقیه و همراهان نیز همراه عزاداران به مشهد مشرف می شوند. زایران و مجاورانی که جهت شرکت در مراسم چهل و هشتم به حرم مشرف شده اند در اطراف هیأت قاسمیه تجمع کرده و از مراسم زنجیر زنی مردان این هیات که با تمام وجود عزاداری می کردند در حیرتند که خدایا این همه اخلاص و عشق فقط در خور بندگان شایسته توست، ما را به فیض برسان. رقیه و دیگر زنان کاروان نیز شاهد این عظمت و بزرگی اند که باز رقیه دچار حالت غش و بیهوشی می شود و نزدیکانش گویا دیگر تحمل این همه درد را ندارند و او را بر میان هیاتی که زنجیرها را هم چون کبوترانی بالای سرشان به پرواز در می آورند، و چون شمشیری بر گوشت فرود می آورند، می برند و با گفتن یا حسین، شفای رقیه را طلب می کنند. مگر این درگاه، درگاه نا امیدی است و مگر حسین (ع) در تمامی دوران، مرجع و ملجا و پناه ما نبوده و مگر می شود از این درگاه نا امید بر گشت؟ یا محمد یا حسن و یا حسین، شفای همیشه دلهای داغدار ما بوده. هیأت یا حسین گویان بر گرد رقیه، سماعی حسین گویانه آغاز می کنند و رقیه هم چون نوزادی تازه متولد شده گویا اول از حال غش به عالم الهام می رسد و آقایی با قامت رشید عمامه ای به رنگ سبز عشق و چهرهای به نورانیت خورشید می بیند که دستی بر سرش می کشد و با زیبا ترین صدای عالم میگوید : دخترم برخیز ، و رقیه بر می خیزد و زنجیر زنان با اشک در چشم، فریادیا حسینشان به عرش بال می کشد. معجزه ی امام، شفای رقیه.

منبع : (ویژه نامه ی شفا یافتگان، اداره کل روابط عمومی آستان قدس رضوی)

 

 

شفا یافتگان

جشن کبوتران برای شفای زهرا

زن دستهای دختر را برزانوانش گذاشت: دستهای مهربان و چروکیده مادر نوازشگر دستهای زهرا شد تا شاید رمق رفته از دستانش باز گردد. پدراز دور آمد: کاسه زرد رنگ را به طرف دخترش آورد و گفت : بخور دخترم به نیت شفا بخور . مادر ، زهرا را چون کودکی در آغوش کشید و سرش را از زمین بلند کرد، کاسه که به لب دختر خورد، نگاهش را به آسمان دوخت، گنبد طلایی در محاصره نورهای زرد ، زیباتر می نمود.زهرا بسم الله گفت و آب را نوشید ، همه جا تار شد. مادر ، جسم بی رمق دختر را بر روی فرش گذاشت و پتو را روی او کشید و مشغول تلاوت قرآن شد. پدر ازمیان پلکهای مرطوبش به گنبد طلا خیره ماند. او متوسل به امام شد و با دلی شکسته از درگاه خدا التماس کرد و طلب حاجت نمود. مرد کنار همسرش نشست و دست بر روی دست گذاشت و به گذشته ای نه چندان دور اندیشید. آن روز زهرا تب داشت و در بستر خوابیده بود. دکتر تشخیص سرماخوردگی داده بود پس از گذشت یک هفته که تهوع و سرگیجه تشدید شد از زهرا آزمایش های کامل به عمل آمد ، چه لحظه تلخی بودآن زمانی که شنید تومور، استخوانهای دخترش را در برگرفته و کلیه هایش را از کار انداخته است. هنوز زمانی نگذشته بود که سرطان ، نور چشم چپش را خاموش کرد و می رفت که دید چشم راستش را برباید . نگاه پدر روی صورت دختر جوانش لغزید، زهرا خواب بود؛ مثل آن موقع که کودک بود. مرد آهی کشید و زیرلب گفت: خدا چه کارکنم؟ زرد ، سبز ، نارنجی. نور ، نور ، نور ؛ همه جا پر از چشمه های نور شد، نورها به هم آمیخت و مانع دیدن اطراف شد؛ همه جا سبز شد ، سبز سبز . نور به طرف دختر رفت. از مرکز آن آقایی سپید پوش با قامتی بلند خارج شد. زهرا نگاه کرد صورتش را ندید؛ نور چشمانش را زد ، مثل زمان کودکی اش که به خورشید نگاه می کرد، قلبش تند و تند می زد؛ انگار داشت خودش را به قفسه سینه می کوبید ، یخ کرده بود؛ می لرزید، می خواست چیزی بگوید؛ اما زبانش یاری نمی کرد، نور نزدیک می شد، دختر گرم شد، گرم گرم . نفسش به شماره افتاده بود به یکباره بغض مانده در گلو را فریاد کرد. یا امام رضا! زهرا داخل بستر نشست، چشمانش روشن شده بود انرژی ماورایی نیروی رفته از بدنش را بازگردانده بود؛ احساس سبکی می کرد می رفت که صبح از دل شب متولد گردد و با خود زیبایی و عشق را به ارمغان آورد و لحظه به شکوفه نشستن گل های نمازبر سجاده عبودیت فرا می رسید. گل الله اکبر از گلدسته های حرم فضا را معطر کرده بود. کبوتران حرم با پروازهای صادقانه خود ، این معجزه را نیز جشن گرفتند . نگین چشم ها سرشار از اشک شوق شد. صحن یکپارچه شور و شادمانی گردید و فرشته ها از پنجره آسمان سحر ، بیننده لحظات استجابت بودند. چه زیباست ترنم این لحظات ملکوتی و چه گواراست نوشیدن جرعه ای از باده شفا به دست حضرت دوست...

(منبع ماهنامه زائر شماره 145)

 

شفا یافتگان

دست های تمنا

 پنجره را باز کرد. نسیم ملایمی که از دشت می گذشت، خنکای صبحگاهی اش را در وجودش ریخت . نفس عمیقی کشید. برگشت و به دار قالی نگریست که آن طرف تر به دیوار تکیه داشت. نزدیک رفت و به نیمه ی بافته شده ی قالی دست کشید. گویا می خواست لطافت گل هایی که روزها بابت به وجود آوردنشان زحمت کشیده بود، را لمس کند. به گلوله های رنگ وارنگ نخ که از بالای دار قالی آویخته شده بود نگریست و به نیمه ی بافته نشده ی قالی؛ به گل هایی که باید از سر انگشتان هنرمند او بر تارهای قالی وجود می یافتند؛ به گل هایی که او باید می کاشت. به طرح قالی نگریست. درمیان قالی، باید نقش دو پرنده را می بافت که عاشقانه یکدیگر را می نگریستند. لحظه ای خیالش پر گشود و خود را درنظر آورد، سوار بر اسبی سپید در میان دشتی سرسبز که دهانه ی اسب او را مردی جوان می کشید. به خود آمد و به اطراف اتاق نگریست. مادر نبود. سرخی شرم بر گونه هایش گل انداخت. دست برد و شروع به بافتن کرد. مادرگفته بود این قالی را نخواهند فروخت و اضافه کرده بود‹‹ این قالی جهیزیه ی توست››. و او کوشیده بود بهترین قالی را که ممکن است، ببافد. ذهنش مشغول آینده بود و دستانش، تند تند، رنگ های گوناگون را بر تارهای قالی می نشاندند. زرد، قهوه ای، سبز، آبی، دست برد و رشته ی نخ قرمز را گرفت و کشید. ناگهان دردی تند و سریع در وجودش پیچید. گویی همه ی وجودش را یک باره آتش زدند. خود را به هم کشید. دستایش در تارهای قالی گره خوردند. فریادی خفه از لای دندان های به هم فشرده اش بیرون خزید. گلوله نخ قرمز از روی دار قالی فرو افتاد. قل خورد و تا نزدیکی های در اتاق پیش رفت و پشت سرخود خط باریکی از نخ قرمز کشید. چشم باز کرد و مادر را دید که بر بالین او نشسته است. دکتررفته بود ولی سفارش کرده بود هرچه سریع تر او را برای آزمایش به تهران ببرند. در نگاه مادر پریشانی را خواند. کوشید، بخندد‹‹ خوب می شم، چیزی نیست››. مادر لبخندی زد. لبخندی که در آن رد پای اندوه و غصه نمایان بود. مادر به حرف های دکتر فکر می کرد که تأکید کرده بود‹‹ اگر دیر عمل بشه، ممکنه هر دو کلیه اش از کار بیفتد››. درد در رگهایش می خزید. کوشید برخیزد، نتوانست. ‹‹ باید ببریمت تهران، دکترگفته››. دخترک سر بر گرداند و به قالی نیمه تمام نگریست. گلوله ی نخ قرمز هنوز کنار در بود. سایه های مبهم از مقابل دیدگانش می گذشتند. لحظاتی طول کشید تا توانست چهره ی چرو کیده و شکسته ی مادر را بشناسد. مادر لبخندی تلخ زد. ‹‹ دکترا میگن خوب می شی، ان شاءالله ›› و رویش را برگرداند اما تکان شانه هایش و صدای خفه ی هق هق گریه اش چیزی دیگر می گفت. سه سال گذشته بود و پس از سه بار عمل جراحی، دکترها قطع امید کرده بودند. دکترها می گفتند: ‹‹ رودهایت عفونت کرده و کلیه هایت ازکارافتاده است، تا آنجا که بتوانیم کمکت می کنیم ، بقیه اش با خداست››. سه سال درد و رنج از مقابل چشمانش گذشت. حالا دیگر ضعیف شده بود. قالی نیمه تمام همچنان بر دار مانده بود. خاک، گل های قرمز قالی را پوشانده بود و پرنده های نیمه تمام قالی به نظر مرده به نظر می رسیدند. باد گرمی که از شیشه ی اتوبوس به داخل می وزید، چهره اش را نوازش می داد. اندیشه های پراکنده ای در ذهنش می لولید. اسب سپید، گل های قالی، دشت سرسبز، گلوله ی نخ قرمز بود و حالا که دیگر به انتهای خط رسیده بود. دکترها قاطعانه گفته بودند که دیگر از آنها کاری ساخته نیست. مادر گریسته بود و خود او هم . و حالا می رفتند به پابوس آقا، امام رضا(ع). اتوبوس ایستاد و در مسیر نگاه دخترک، گنبد نورانی حرم، خود را به چشم او کشاند. زیرلب زمزمه کرد: ‹‹السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)››. حرم در نور غریب و باشکوهی غوطه ور بود. نسیم شبانه، بوی گلاب را به مشامش رساند. کنار درایستاد و رو به گنبد منور حرم، سرخم کرد و زیر لب سلام گفت. درد، در وجودش پیچید. کنار درنشست و سر را زیرچادرش فرو برد. دو قطره اشک از ژرفای وجودش جوشید و روی گونه هایش خط کشید. سربرداشت. از پس قطره های اشک، گنبد طلایی حرم، باشکوه تر می نمود. لحظه ای نشست و به گنبد چشم دوخت. مردم از کنارش می گذشتند ولی او هیچ کس را نمی دید. چشمانش فقط گنبد را می دیدند و تنها خود او می دانست که بر دلش چه می گذرد. برخاست و نفسی را که درسینه حبس کرده بود، رها کرد. پشت پنجره ی فولاد، آنچه دید فوج بی شمار جمعیت بود که هریک به نوعی خود را دخیل بسته بودند. به آرامی از میان آنان گذشت و پشت پنجره ایستاد. بر پنجره مشبک، نخ ها و تکه پارچه های بی شماری گره خورده بود و قفل های ریز و درشتی به حلقه های مشبک پنجره، پنجه افکنده بود. انگشتانش برپنجره ی مشبک قفل شد. سر را بر پنجره گذاشت و اجازه داد، قطرات اشک، ناخود آگاه از درونش بجوشند. بی هیچ شرمی به گریه افتاد. کنار پنجره ی فولاد رو به ضریح نشست و چادرش را بر سر کشید. صدای خفه هق هق گریه اش در لابه لای مناجات و ذکر خوانی دیگران گم شد. نمی دانست چه قدر در آن حالت بود تا خوابش برد. نمی دانست خواب می بیند یا بیدار است دو زن و یک مرد کمی دورتر از او نشسته بودند. فراموش کرده که کجاست. هیچ چیز را به خاطر نمی آورد. گیج بود و دردی که دروجودش می پیچید قدرت هر گونه تفکری را از او می گرفت. صدایی شنید گویی کسی با او صحبت می کند. ‹‹ برخیز›› سرتکان داد ‹‹ نمی توانم›› یکی از دو زن رو به مرد کرد: ‹‹ برادرم، رضا ، کمکش کن ››. از درد به خود می پیچید . سر به پایین داشت و از زیر چادر، تنها پاهای مرد را می دید که پیش آمدند و دست مرد که بر سرش کشیده شد. نوری از مقابل چشمانش گذشت و همه چیز در نوری شدید غرق شد. چشم گشود. صدای ذکر و مناجات هنوز به گوش می رسید. نمی دانست چقدر خوابیده است. به یاد مادرش افتاد که ممکن است از تأخیر او نگران شده باشد. به خوابی فکر کرد که دیده بود و ناگهان دریافت که دیگر هیچ دردی در وجودش نیست. لحظاتی گذشت تا از بهت و حیرتی که در آن غوطه ور بود، بیرون آید. همه چیز را به یاد آورد، آن زنان و آن مرد را. و صدایی را که گفته بود، ‹‹ برادرم، رضا، کمکش کن››. پنجه هایش درپنجره ضریح قفل شدند. سر بر ضریح گذاشت و بی محابا و بلند بلند گریست؛ گریه ای سرشار از شادی و عشقی عظیم. دیگر هیچ دردی نبود که آزارش دهد. درخیالش گل های سرخ قالی در دشت های سرسبز با نسیم تکان می خوردند و دو پرنده بر شانه اش آواز می خواندند و او همچنان می گریست.

 منبع:(ویژه نامه ی شفا یافتگان، اداره کل روابط عمومی آستان قدس رضوی)

+ هیئت حضرت علی اکبر(ع) ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢
    پيام هاي ديگران ()   

دانلود نوحه ولادت توسط مهدی اکبری

دانلودمولودی ولادت امام رضا(ع) توسط  مهدی اکبری

ضامن آهو مدد مولا

+ هیئت حضرت علی اکبر(ع) ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

دانلود مدیحه حضرت علی اکبر (ع) ، محمود کریمی

مدیحه حضرت علی اکبر (ع) ، محمود کریمی
باید برای طور کلیمی درست کرد
مدت فایل: 0:09:51  ،  حجم فایل: 1,737کیلو بایت

+ هیئت حضرت علی اکبر(ع) ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

شعری زیبا از شاعر جوان آقای سید امیر حسین میر حسینی

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام/ خواب دیدم خسته و افسرده ام/ روی من خروارها از خاک بود/ وای قبر من چه وحشتناک بود/ تا میان گور رفتم دل گرفت/ قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/ ناله می کردم ولیکن بی جواب/ تشنه بودم تشنه یک جرعه آب/ بالش زیر سرم از سنگ بود /غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود/ خسته بودم هیچ کس یارم نشد/ زان میان یک تن خریدارم نشد/ هرکه آمد پیش حرفی خواند و رفت/ سوره حمدی برایم خواند و رفت/نه شفیقی نه رفیقی نه کسی /ترس بود و وحشت و دلواپسی/آمدند از راه نزدم دو ملک/تیره شد در پیش چشمانم فلک/یک ملک گفتا بگو اسم تو چیست/ آن یکی فریاد زد رب تو کیست/ ای گنهکار سیه دل بسته پر/ نام اربابان خود یک یک ببر/ در میان عمر خود کن جستجو / کارهای نیک و زشتت را بگو/ گفتنم عمر خودت کردی تباه /نامه ی اعمال تو گشته سیاه/ ما که ماموران حق داوریم/ نک تو را سوی جهنم می بریم/ دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود/ دست و پایم بسته در زنجیر بود/ نا امید از هر کجا و دلفکار/ می کشیدندم به خفت سوی نار/ ناگهان الطاف حق آغاز شد/ از جنان درهای رحمت باز شد/ مردی آمد از تبار آسمان / نور پیشانی اش فوق کهکشان/ چشمهایش زندگانی می سرود/درد را از قلب آدم می زدود/ گیسوانش شط پر جوش و خروش / در رکابش قدسیان حلقه بگوش/ صورتش خورشید بود و غرق نور/ جام چشمانش پر از شرب طهور/ لب که نه سرچشمه آب حیات/ بین دستش کائنات و ممکنات/ خاک پایش حسرت عرش برین/ طره یی از گیسویش حبل المتین/ بر سرش دستار سبزی بسته بود / بر دلم مهرش عجب بنشسته بود/ در قدوم آن نگار مه جبین / از جلال حضرت عشق آفرین / دو ملک سر را به زیر انداختند/ بال خود را فرش راهش ساختند/ غرق حیرت داشتند این زمزمه / آمده اینجا حسین فاطمه/ صاحب روز قیامت آمده /گوئیابهر شفاعت آمده/ سوی من آمد مرا شرمنده کرد/ مهربانانه به رویم خنده کرد/ گفت آزادش کنید این بنده را / خانه آبادش کنید این بنده را/ اینکه اینجا این چنین تنها شده/کام او با تربت من وا شده/ مادرش او را به عشقم زاده است / گریه کرده بعد شیرش داده است/ بارها بر من محبت کرده است/ سینه اش را وقف هیئت کرده است/ اینکه می بینید در شور است و شین/ ذکر لالائیش بوده یاحسین(ع)/ دیگران غرق خوشی و هلهله/ دیدم او را غرق شور و هروله/ با ادب در مجلس ما می نشست/ او به عشق من سر خود را شکست/ سینه چاک آل زهرا بوده است/ چای ریز مجلس ما بوده است/خویش را در سوز عشقم آب کرد/ عکس من را بر دلش قاب کرد/ اسم من راز و نیازش بوده است/ خاک من مهر نمازش بوده است/ پرچم من را بدوشش می کشید/ پا برهنه در عزایم می دوید/ اقتدا بر خواهرم زینب نمود/ گاه میشد صورتش بهرم کبود/بارها لعن امیه کرده است/ خویش را نذز رقیه کرده است/ تا که دنیا بوده از من دم زده/ او غذای روضه ام را هم زده/ اینکه در پیش شما گردیده بد/ جسم و جانش بوی روضه می دهد/ حرمت من را به دنیا پاس داشت/ ارتباطی تنگ با عباس داشت/ نذر عباسم به تن کرده کفن /روز تاسوعا شده سقای من/ گریه کرده چون برای اکبرم/ با خود او را نزد زهرا می برم/ هرچه باشد او برایم بنده است/ او بسوزد صاحبش شرمنده است/ در مرامم نیست او تنها شود/ باعث خوشحالی اعدا شود/ در قیامت رنگ و بویش میدهم/ پیش مردم آبرویش میدهم/ باز بالاتر بروز سرنوشت/ میشود همسایه من در بهشت/ آری آری هرکه پا بست من است/ نامه ی اعمال او دست من است...
+ هیئت حضرت علی اکبر(ع) ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

شهادت امام صادق علیه السلام تسلیت باد

شهادت امام صادق علیه السلام تسلیت باد

رنج این روضه مرا سوزانده

که لعینی دل تو لرزانده

خانه ای را که ملک در آن است

دشمنت با شرری سوزانده

آن چنان سخت هجوم آوردند

که دهان همگی وا مانده

بسکه بی رحم تو را می بردند

کفشهایت دم در جا مانده

به جفا کاری و حرمت شکنی

دشمنت کینه به دل می رانده

بخدا سخت تر از این غم نیست

که عدو چشم تو را گرایانده

بارالها تو نیار آن روزی

که شود حجت حق درمانده

 

دل من هم به تسلای غمت

پشت دیوار بقیع جامانده

سروده کمال مومنی 

*** 

 چند دو بیتی از کتاب احد تا غدیر(آرام دل)

شیعیان رهبر ما را کشتند 

صادق آل عبا را کشتند 

نور چشم علی و فاطمه را  

وارث کربوبلا را کشتند 

***   

دل او را دل شب آزردند 

از درو بام هجومش بردند 

ریسمان چونکه به دستش بستند 

غنچه هایش به حرم پژمردند 

*** 

 هرزمان رنگ جفا را می دید 

کوچه و کرب و بلا را می دید 

خانه اش چونکه در آتش می سوخت 

خیمه ی آل عبا را می دید 

+ هیئت حضرت علی اکبر(ع) ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۸
    پيام هاي ديگران ()   

شعر (حضرت علی اصغرع)

شعر (حضرت علی اصغرع)

ای کاش که بند دل او پاره نمی شد

حسرت زده ی دیدن گهواره نمی شد

ای کاش نمی گفت نبی ام ابیها

تا شعله ور از کید ستمکاره نمی شد

گر عشق علی در دل او جای نمی داشت

هرگز هدف کینه ی قدّاره نمی شد

می ماند اگر پشت در خانه نمی رفت

دلخون زغم محسن مه پاره نمی شد

انگار که زود است سخن گفتن از آن روز

در کربوبلا زینش آواره نمی شد

او پشت در خانه و دشمن به تماشا

جز صبر علی جان مگرت چاره نمی شد؟

گربود و نمی رفت زدنیا به غریبی

هر شب علی اش این همه آواره نمی شد

+ هیئت حضرت علی اکبر(ع) ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۳
    پيام هاي ديگران ()   

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
+ پرشین بلاگ ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۳
    پيام هاي ديگران ()